این قسمت به زیبایی مفهوم زمان رو به چالش کشید :/
هری از لندن رفت ایرلند با هلی کوپتر، دو ساعت با ماشین تو راه بود، بعد همینکه مدوسا میخواست سیخ داغ بکنه تو ... ادی، سر تایم رسید دم خونش
از اینور به سرفینا زنگ میزنه اون یارو میگه فلنگ رو ببند ، یه ربع خانواده هریگن دعوا میکنن، بعد یهو سرفینا میاد میگه باید بریم
بعد همه اینا به کنار، الان میفهمم چرا اسم زن و دختر هری با (جن..) شروع میشه، جون دختره رو نجات داد بازم ته فیلم دختره طرف ادی موند
رفتن به نظر