جستجو براساس

1800 2026

MHBenam

@MHBenam

نظرهای MHBenam

30 نظر
وقتی خشم پنهان به وحشت تبدیل نمی‌شود من اصلاً نتونستم با این فیلم ارتباط برقرار کنم. داستان ضعیف و کند بود، به‌خصوص برای فیلمی که قرار بود در ژانر وحشت باشه. شخصیت‌ها در ظاهر آرام به نظر می‌رسیدن، انگار در اعماق وجودشون خشمی رو پنهان کرده بودن، اما این تنش هیچ‌وقت واقعاً به مخاطب منتقل نشد. به‌خصوص اون مرد، به‌اندازه‌ای که داستان اقتضا می‌کرد، خشمگین یا تهدیدکننده به نظر نمی‌رسید. به‌جای اینکه احساس ناراحتی، اضطراب یا ترس بهم بده، بیشتر دلم براش می‌سوخت. شاید من متوجه منظور فیلم نشدم، اما هر هدفی که داشته، در اجرا برای من موفق نبوده.
بازگشت — شاهکاری آرام و دردناک چیزی تسخیرکننده در بازگشت وجود دارد که مدت‌ها بعد از تمام شدن فیلم با آدم می‌ماند. بازی‌ها فوق‌العاده‌اند، به‌خصوص دو بازیگر جوان که با نگاه‌ها و سکوت‌هایشان بار عاطفی عظیمی را منتقل می‌کنند. موسیقی محدود است، اما دقیق و به‌جا استفاده شده و هرگز سعی نمی‌کند احساسات تماشاگر را به زور هدایت کند. فیلم‌برداری خیره‌کننده است. رنگ‌های خاموش، لوکیشن‌ها، طراحی صحنه و لباس‌ها جهانی سرد، دور و تقریباً بی‌زمان می‌سازند. تقریباً هر قاب با دقت ساخته شده، بدون اینکه مصنوعی به نظر برسد. چیزی که بیش از همه دوست داشتم این بود که فیلم حاضر نیست همه‌چیز را توضیح بدهد. جایی برای تفسیر باقی می‌گذارد و اتفاقاً به خاطر همان چیزهایی که ناگفته می‌مانند، تأثیرگذارتر می‌شود. وقتی فیلم تمام شد، دیگر به تحلیلش فکر نمی‌کردم؛ فقط یک غم عمیق برایم باقی مانده بود. فیلمی زیبا، رازآلود و عمیقاً انسانی.
جوان‌ها چطور پیر می‌شوند؟ من عاشق این فیلم شدم. Parthenope از آن فیلم‌های نادری است که توضیح دادنشان سخت است، چون زیبایی‌اش واقعاً در یک چیز خاص نیست. زیبایی آن در همه‌چیز است: زندگی، جوانی، پیری، میل، حسادت، آرزوها، افسوس‌ها، زیبایی، زمان و تمام چیزهایی که بدون اینکه متوجه باشیم از دستشان می‌دهیم. چیزی که بیش از همه مرا تحت تأثیر قرار داد، تماشای پیر شدن تدریجی جوان‌ها بود. نه با یک تغییر ناگهانی و دراماتیک، بلکه تقریباً نامحسوس؛ انگار زندگی فقط در حال گذشتن بود، در حالی که آنها مشغول زندگی کردن بودند. دیالوگ‌ها، لباس‌ها، رنگ‌ها، معماری، دریا و خودِ ناپل... همه‌چیز زیبا و در عین حال عجیب و غم‌انگیز است. چیزهای زیادی زیر سطح فیلم جریان دارد: حسادت‌های پنهان، خواسته‌های ناگفته، جاه‌طلبی‌ها، ناامیدی‌ها و آن اندوه آرامی که وقتی می‌فهمیم جوانی موقتی است، به سراغمان می‌آید. و بعد لحظاتی هستند که در ذهن می‌مانند؛ مثل این ایده که نخواهی حتی یک لحظه از جوانی کسی تلف شود. این فیلم کمتر شبیه تماشای یک داستان است و بیشتر شبیه تماشای خودِ زندگی است که از مقابل چشمانمان می‌گذرد. زیبا، عجیب، غم‌انگیز، اغواگر و سرشار از خاطراتی که هنوز اتفاق نیفتاده‌اند.
ترکیب جالب افسانه و اسطوره Mortal تقریباً آخرین فیلمی بود که از این کارگردان می‌دیدم. خیلی باحال بود. البته چند جا بازی اون پسره به نظرم ایراد داشت، ولی ترکیب افسانه‌های منطقه با داستان ثور و این فضای مدرن واقعاً جذاب بود. در کل از مجموعه کارهای این کارگردان خیلی خوشم اومد و این فیلم هم برای من تجربه جالب و سرگرم‌کننده‌ای بود.
یک زندگی زیبای ایتالیایی برای من، «زیبایی بزرگ» در این فیلم یعنی خودِ زندگی. زندگی و مرگ در این فیلم به شکلی زیبا مدام جایشان را با هم عوض می‌کنند. چندین بار احساس می‌کنی با مرگ روبه‌رو شده‌ای و بعد دوباره زندگی را می‌بینی، یا زندگی آرام‌آرام به مرگ تبدیل می‌شود. فیلم‌های Paolo Sorrentino عجیب و منحصربه‌فردند و شاید به همین دلیل مورد پسند همه قرار نگیرند. اما او یک ایتالیایی است و به نظرم نوع نگاهش به هنر عمیقاً ایتالیایی است؛ همان‌طور که زبان، ادبیات و معماری ایتالیا هم ویژگی خاص خودشان را دارند. این فیلم سراسر ایده است. وقتی روف‌گاردن خانه‌ای بالای کولوسئوم را نشان می‌دهد، ناخودآگاه با خودت می‌گویی: «وای... اصلاً چنین جایی وجود دارد؟ واقعاً می‌شود این‌طوری زندگی کرد؟» و در بعضی لحظه‌ها دیگر فقط فیلم را تماشا نمی‌کنی؛ انگار خودت داری در آن زندگی می‌کنی. Toni Servillo همراه با دیگر بازیگران، نقش‌های فوق‌العاده و بسیار خاصی ارائه می‌دهند. البته نمی‌دانم عمدی بوده یا نه، اما ایتالیایی حرف‌زدن سروّیلو در بسیاری از قسمت‌های فیلم برای من عجیب و سخت‌فهم بود. کلمات را خیلی سریع می‌گوید؛ برخلاف La grazia که دیالوگ‌ها و کلماتش برای من کاملاً قابل فهم‌تر بودند. من این سبک فیلم‌ها را دوست دارم؛ فیلم‌هایی که تازه بعد از تمام‌شدنشان شروع می‌کنند به کار کردن در ذهن آدم. فیلم تمام می‌شود و تازه مغز شروع می‌کند به ایده‌پردازی. موسیقی، ترکیب هنر و مسیحیت، اتفاق‌های عجیب و غیرمنتظره و ترکیب هنر، دین، ...، زندگی، آرزوها، جوانی، پیری و تناقض‌های انسان، همه برایم جذاب بودند. برای من، این فیلم تقریباً یک تصویر از یک زندگی ایتالیایی بود.
معماری، فضاسازی و یک افسانه تاریک Gretel & Hansel را هم دیدم؛ آخرین فیلم از آثار Osgood Perkins بود که برای دیدن داشتم. البته فکر کنم ترتیب تماشای فیلم‌هایش برای من کمی جابه‌جا شد، ولی خوب، مهم نیست. مثل دیگر فیلم‌هایش، این یکی را هم خیلی دوست داشتم. گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید پرکینز پیش‌زمینه‌ای در معماری داشته باشد، چون لوکیشن‌ها، ساختمان‌ها، فضاهای داخلی و طراحی بصری فیلم‌هایش واقعاً فوق‌العاده‌اند. گاهی احساس می‌کنم بیشتر از اینکه در داستان فیلم غرق شوم، در لوکیشن‌ها و معماری آن گیر می‌کنم و از تماشای خودِ دنیایی که ساخته لذت می‌برم. توجهی که به فضا و فضاسازی دارد واقعاً برایم جذاب است. داستان‌هایش هم همیشه جالب‌اند و اینجا هم یک داستان کلاسیک را به سبک خاص خودش روایت کرده. یک فیلم خوب دیگر از پرکینز.
یک تجربه عالی در ژانر وحشت Scary Stories to Tell in the Dark در ژانر خودش فیلمی عالی و بسیار سرگرم‌کننده بود. رنگ‌ها، نور، فیلم‌برداری، بازی‌ها، طراحی صحنه، لباس‌ها و تقریباً همه‌چیز در فیلم برای من خیلی خوب بود. فضاسازی فیلم به‌خصوص عالی بود و فیلم استفاده بسیار خوبی از لوکیشن و سبک بصری خودش کرده بود. من تقریباً تمام فیلم‌های آندره اوردال را دیده‌ام و فکر می‌کنم در کارهای او همیشه نوعی خلاقیت خاص وجود دارد. او به‌خوبی از فضا، لوکیشن و بازی بازیگران استفاده می‌کند تا چیزی متفاوت خلق کند و این فیلم هم از این نظر استثنا نبود. یک فیلم ترسناک بسیار سرگرم‌کننده با فضاسازی و طراحی بصری عالی.
یک کابوس عجیب و زیبا Keeper واقعاً فیلم جالب و متفاوتی بود. چیزی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، فضاسازی فیلم بود. فیلم‌برداری، نور، لوکیشن‌ها، طراحی صحنه و شیوه‌ای که فیلم دنیای عجیب خودش را می‌سازد، همگی عالی بودند. از نظر بصری واقعاً از تماشای فیلم لذت بردم. داستان فیلم را هم خیلی دوست داشتم. عناصر فراطبیعی، راز و ابهام اطراف خانه و موجودات عجیب، همه باعث شدند اتفاقات فیلم غیرقابل پیش‌بینی باشند. خودم تقریباً حدس زده بودم که در پایان چه اتفاقی برای آن مرد می‌افتد، اما نمی‌دانستم آن موجودات به آن شکل با آن زن ارتباط دارند. پایان‌بندی هم برای من خیلی خوب بود، چون همه‌چیز را مستقیم توضیح نمی‌دهد و بخشی از داستان را به عهدهٔ بیننده می‌گذارد تا خودش کشف کند. یک فیلم فراطبیعی عجیب، خوش‌فضا و زیبا که واقعاً از دیدنش لذت بردم.
یک فیلم خشن و دیوانه‌وار که حسابی حال داد The Monkey واقعاً فیلم خوبی بود. تقریباً تمام اتفاقاتی که در فیلم می‌افتد برای من عجیب، غیرمنتظره و سرگرم‌کننده بود. این دومین فیلمی بود که از این کارگردان می‌دیدم و از آن هم به همان اندازه لذت بردم. نور و رنگ‌ها عالی بودند و ترکیب ژانر وحشت، اسلشر و طنز سیاه را خیلی دوست داشتم. فیلم خودش را بیش از حد جدی نمی‌گیرد و همین باعث شد تجربه تماشایش برای من لذت‌بخش‌تر شود. فیلم را از ابتدا تا انتها بدون توقف دیدم. سرگرم‌کننده، عجیب، خونی، خنده‌دار و در مجموع واقعاً حال‌خوب‌کن بود. گاهی آدم فقط به یک فیلم مثل این نیاز دارد.
این بار چاپلین من را غمگین کرد Limelight چقدر فیلم زیبایی بود. داستان، بازی‌ها، دیالوگ‌ها، موسیقی؛ همه‌چیز در این فیلم به زیبایی کنار هم قرار گرفته بود. چاپلین مثل همیشه درد را با طنز ترکیب کرده، اما این بار فیلم مثل دیگر آثارش چندان من را نخنداند؛ بیشتر من را غمگین کرد. چیزی عمیقاً انسانی در این فیلم وجود دارد. فیلم درباره هنرمندی سالخورده است؛ درباره ترس از فراموش‌شدن، گذر زمان، عشق، شکست و رابطه عجیب میان یک هنرمند و آدم‌هایی که زمانی دوستش داشتند. طنز چاپلین هنوز وجود دارد، اما در زیر آن غم بزرگی جریان دارد. شاید به همین دلیل Limelight برای من با دیگر فیلم‌های چاپلینی که اخیراً دیده‌ام متفاوت بود. The Kid، The Gold Rush، City Lights، Modern Times و The Great Dictator هم خنداندند و هم وادارم کردند فکر کنم. اما Limelight بیشتر باعث شد فکر کنم و غمگین شوم. یک فیلم زیبای دیگر از چاپلین. و باز هم، ممنونم چارلی چاپلین.