جستجو براساس

1800 2026

Alirezaaminzadeh

@Alirezaaminzadeh

نظرهای Alirezaaminzadeh

1 نظر
داستان درباره استلا و گری، یک زوج سالخورده ایرلندی است که سال‌هاست در گلاسگو زندگی می‌کنند. برای تعطیلات به آمستردام می‌روند؛ ظاهراً برای اینکه کمی از روزمرگی فاصله بگیرند، اما سفر خیلی زود تبدیل به مواجهه با مشکلات پنهان ازدواجشان می‌شود. مشکل اصلی گری الکل است. او زیاد می‌نوشد و استلا از این وضعیت خسته شده. از طرف دیگر، استلا به‌شدت مذهبی است و احساس می‌کند بعد از بزرگ شدن فرزندشان، باید باقی عمرش را صرف یک زندگی معنوی‌تر و کمک به دیگران کند. او حتی به زندگی در یک اجتماع مذهبی فکر می‌کند. استلا سال‌ها قبل، زمانی که باردار بود، در بلفاست مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود. فیلم به‌تدریج این حادثه را در فلش‌بک‌ها نشان می‌دهد. او در آن لحظه فکر می‌کرد ممکن است خودش و بچه‌اش بمیرند و در آن وضعیت با خدا عهدی می‌بندد. همین اتفاق تبدیل به یکی از ریشه‌های ایمان عمیق او می‌شود. زخم گلوله روی بدنش هنوز باقی مانده و فیلم مدام به آن اشاره می‌کند. در آمستردام، استلا بالاخره به گری می‌گوید که دیگر نمی‌خواهد مثل گذشته زندگی کند. او احساس می‌کند سال‌های زیادی را صرف خانه، خانواده و شوهرش کرده و حالا که فرزندشان بزرگ شده، می‌خواهد باقی عمرش را به شکل دیگری معنا کند. حتی به گری می‌گوید که در برنامه‌ای که برای آینده‌اش دارد، جایی برای او نمی‌بیند. این حرف برای گری تکان‌دهنده است؛ چون تازه متوجه می‌شود ممکن است واقعاً همسرش را از دست بدهد. یکی از صحنه‌های نمادین فیلم زمانی است که آنها به خانه آنه فرانک می‌روند. استلا تحت تأثیر فضای آنجا، یکی از گوشواره‌های طلایی‌ای را که گری به او داده، در میان یادبودهای باقی‌مانده می‌گذارد. بعداً پشیمان می‌شود و برمی‌گردد آن را بردارد. این کار باعث سوءتفاهم بسیار ناخوشایندی می‌شود و استلا به‌شدت تحت تأثیر قرار می‌گیرد. در راه برگشت، پروازشان به دلیل برف لغو می‌شود و مجبور می‌شوند شب را در فرودگاه بگذرانند. همان‌جا استلا دچار یک فلش‌بک شدید می‌شود و خاطره کامل تیر خوردنش در دوران بارداری را به یاد می‌آورد. گری او را پیدا می‌کند و آرامش می‌دهد. بعد بالاخره آن دو تمام حرف‌هایی را که سال‌ها نگه داشته بودند، به هم می‌زنند. استلا می‌گوید می‌خواهد از او جدا شود. گری هم می‌پذیرد که الکل زندگی‌شان را نابود کرده و قول می‌دهد نوشیدن را ترک کند. استلا در نهایت می‌گوید اگر گری واقعاً بتواند این کار را انجام دهد، شاید هنوز امیدی برای زندگی مشترکشان وجود داشته باشد. گری جمله‌ای مذهبی را که به گذشته مشترکشان مربوط است تکرار می‌کند: «همه‌چیز خوب خواهد شد.» و استلا هم به او می‌گوید که هنوز برایشان دیر نشده. در آخر، آنها با هم به آسمان نگاه می‌کنند و زهره، ستاره صبح، را می‌بینند. گری به این نتیجه می‌رسد که صرفاً بودن استلا در زندگی‌اش خودش یک موهبت است.