روند سریال خیلی کند پیش میره و پر دیالوگ های طولانی مسخره و سطحی
ایده سریال خیلی جذاب بود ولی سازنده هاش اصلا خوب نیستند
با این حال چنتا تئوری دارم که میگم
اگه یادتون باشه میگفتن که این جا یک شهر عادی بوده و یکسری ساکنین داشته که توسط یک فرد یا افراد بهشون وعده داده میشه که اگه فرزندان خودشون را قربانی بکنن عمری جاودانه بهشون داده میشه و خب انگار یه تعداد قبول کردن ولی خب اولین جید و تبینا اینو قبول نکردند و بچشون دزدیده میشه و قربانی میشه و خب اون مردم شهر هم تبدیل به اولین هیولاها میشن ( ولی انگار بهشون نگفته بودن که تبدیل به هیولا میشن )
احتمالا اون افرادی که بهشون وعده جاودانگی دادن اون زن کیمیکو پوش مردزردپوش و اون زن والرین بوده که جادوگر بودن
و ما دیدیم که مردم زردپوش با خون خودش فاطیما را تبدیل به هیولا کرد و مداوم ورد های مختلف میخوند و کارهایی شبیه جادو میکرد و احتمالا کل داستن شهر هم روی جادوگری و این چیزا میچخره
پسر سفید پوش هم احتمالا پسر اولین تبیتا و جید بوده که داره سعی میکنه خواهرش که یکی از قربانی ها بوده را نجات بده و خب ویکتور به تبیتا گفت که تو هر بار میای با یک دختر و یک پسر میای که احتمالا اولین جید و تبیتا یک دختر و پسد داشتند که دخترشون قربانی شده
جسد خواهر ویکتور هم هیچ وقت پیدا نشد که احتمالا اونم قربانی کردن
یه چیز دیگه این که سوفیا وقتی شنید که قرار شده تبیتا و جید با هم برن تو تونل به هم ریخت و گفت باید زودتر بهم میگفتی و وقتی هیولاها به سمت تبیتا و جید رفتن تونل ها شروع به خراب شدن کردن
حالا این تئوری پیش میاد که وقتی تبیتا و جید با هم متحد باشن اون هیولا ها نمیتونن بهشون اسیب بزنن و احتمالا پسر سفید پوش به کیریستوفر گفته که تو باید مادر ویکتور بری و اون استخون هارو در بیاری و فلا فلان کارو بکنی و شهر نجات بدی ولی کریستوفر ترسیده یا فکر کرده پسر سفید پوش بهش دروغ میگه و قبول نکرده و مادر ویکتور خواسته به تنهایی این کارو بکنه که موفق نشده
ولی این بار دیدیم که تبیتا به بوید گفت که فقط من و جید باید بریم تو تونل و این کارو انجام بدیم و دیدیم که جید حاضر بود جونشو فدا کنه تا تبیتا رو نجات بده و این دفعه کنار هم هستند
به همین دلیل پسر سفید پوش به سوفیا گفت این دفعه میبازی چون تبیتا و جید با هم متحد شدن
اگه یادتون هم باشه بوید و سارا یک بار رفتن تو جنگ تا شاید بتونن از شهر فرار کنن و رسیدن به نزدیکی فانوس دریایی و نورشو میدیدن احتمالا چون الان درخت بطری ها از جاش در اومده نمیتونن سریع برسن به اونجا و باید با پای پیاده راه بیفتن تو جنگل احتمالا چون با هم هستن هیولاها نمیتونن بهشون اسیب برسونن
البته با ایتن جولی و ویکتور چون تبیتا به ویکتور گفت که فکر نمیکنم فقط واسه نجات بچه ها برگشتم من به خاطر تو هم برگشتم ویکتور
رفتن به نظر
