ممنون. کارگردانی فیلم واقعا خوب بود. کاتها خیلی حساب شدهبودند. یادم میاد آخرای فیلم دیویس برمیگرده به اسکله بعد از درخواستی که از پدر زنش میکنه (که کات خوردهبود و ما متوجه درخواست نشدهبودیم) و دوباره همین صحنه اسکله هم کات میخوره به صحنه شهربازی و بازی بچههای استثنایی و ما کا قضیه دستگیرمون میشه که درخواست دیویس چی بوده و ماجرای برگشتنش به اسکله چی بوده. در نهایت ایجاز! از لحاظ داستان هم ایده خیلی ملموسی پشتش حس کردم. این ایده که آدم بعضی وقتا برمیگرده و نگاه میکنه میبینه مسیری که تا الان طی کرده و چیزی که شده اونی نیست که میخواسته. از روی مصالحه ناچار شده همینجور ادامه بده و ادامه بده و حالا یه تلنگر (تلنگر که نه، یه شوک) بهش داره یادآوری میکنه مجبور نیستی همینو ادامه بدی. و حالا این آدم راهی نمیبینه جز تخریب. از چیزهای کوچیکی که مال خودش نیست (مثل کمک به تخریب اون خرابه) شروع میکنه و یکم که جلو میره جرات تخریب چیزهای بزرگ زندگی خودش که یه روزی اونقدر بهش وابستگی داشت که نمیتونست تخریبشون رو متصور بشه (حتی به دست افراد دیگه!) حالا خودش تکهتکهشون میکنه برای از نو بنا کردن
رفتن به نظر