ببین، این فیلم «بکرومز» که میگی، قضیهاش خیلی سادهتر و در عین حال ترسناکتر از این حرفاست.
کل ماجرا از یه عکس قدیمی و یه داستان ترسناک توی اینترنت شروع شد. ایدهاش اینه که تو یهو از دنیای خودت «میافتی» بیرون و سر از یه جای عجیب درمیاری: یه سری اتاقهای اداری بیپایان با کاغذدیواری زرد، فرش خیس و چراغهای وزوز کنون. جایی که انگار زمان و مکان قاطی کرده.
هدف کارگردان (که یه پسر جوونه به اسم کین پیکسلز) این نیست که یه داستان هالیوودی تعریف کنه. هدفش اینه که اون حس لعنتیِ تنهایی، گم شدن و اضطراب خالص رو به خوردت بده. ترسش از این نیست که یهو یه هیولا بپره جلوت، ترسش از اینه که هیچچی نیست، هیچکس نیست و تو تا ابد اونجا گیر کردی.
حالا اون رازها و پیامهای مخفی که دنبالشی:
این فقط یه داستان ترسناک نیست، یه جور تیکه انداختن به دنیای ما هم هست. مثلاً تو داستانش میفهمی که کل این فاجعه زیر سر یه شرکت تحقیقاتی تو دهه ۸۰ بوده که میخواستن دروازه به یه دنیای دیگه باز کنن و گند زدن. این یعنی چی؟ یعنی یه نقد به شرکتهای گندهای که برای سود و قدرت هر کاری میکنن و براشون مهم نیست چه بلایی سر بقیه میاد.
و از اون طرف، یه استعاره از زندگی مدرن و کارمندی هم هست. انگار کل زندگی یه راهروی تکراری و بیمعنیه که فقط داری توش راه میری تا دیوونه بشی. اون هیولاهایی هم که گاهی نشون میده، نماد همین پوچی و جنونه.
خلاصه که اینه. یه داستان ترسناک اینترنتی که تبدیل به یه نقد تند و تیز از دنیای مدرن شده. یه بچه با یه کامپیوتر تونسته چیزی بسازه که از صدتا فیلم پرخرج هالیوودی ترسناکتر و پرمعناتره.
رفتن به نظر
