ایده سریال رو پسندیدم ، جدا از نقص های ولوم دوم فصل آخر مثل ضعیف بودن وکنا در مقابل چندتا بچه (اونجایی که اون بچه تپله جلوی غار با ی لگد وکنا رو ناک اوت کردـ) یا اینکه نانسی دلها همه ارتشو سلاخی میکنه با وجود اینکه کماندو های ارتش سالها آموزش دیدن
ولی سریال به خوبی رسالتشو انجام داد .
حالا شاید براتون سوال باشه رسالت سریال چی بود؟
به نظر من این دنیاها و اتفاقات پیرامون شهر هاکینز همشون استعاره ای از دوران کودکی ، نوجوانی و جوانی هستن و دست و پنجه نرم کردن بچه ها در این دورانه ، یعنی همه خوشی ها ، تروما ها و اوقات چالش بر انگیز همشون در این دوره هستش که شدت بسیار زیادی دارن و با گذشت زمان و بالغ شدن این شدت کم کم جاشو به تطبیق پذیری و کنار اومدن با زندگی میذاره ، مثلا توی سریال خیلی کم پیش می اومد که یک بزرگسال اتفاقات و سختی های بچه هارو جدی بگیره و براشون اهمیت داشته باشه به جز چند نفر مثل هاپر و جویس که میتونیم بگیم به نوعی نقش والدین این بچه هارو داشتن یا با بزرگ شدن گروه چهار نفره داستین ، لوکاس ، مایک و ویل الون هم ناپدید شد (هرچند سریال اینو باز گذاشته که ندونیم الون مرده یا زنده در هر صورت برداشت من اینه ) خلاصه سریال به خوبی نشون داده تنش های دوران بلوغ چقد میتونه خطرناک باشه و باید بهش رسیدگی بشه و همیشه به هم کمک کرد که این حس نیت و خوبی سریاله ، هرچند متاسفانه از فرهنگ جدید اقلیت های جنسی سریال در امان نبوده ولی خب مثل اینکه سازنده ها و برادران دافر اینکارو حالا به هر دلیلی انجام دادن و واقعیتش من خودم نپسندیدم ولی خب چیکار کنیم همینه که هست ، مراقب چیزایی که میبینین باشین چونکه همیشه با حسن نیت و رضای من و شما فیلم ساخته نمیشه ، ایده های سازنده ها همیشه پشت این سریالا هست ، حالا نمیخوام فاز رائفی پور بگیرم به خودم ولی خب لازمه که گفته بشه
رفتن به نظر
