بسیار فیلم زیبایی بود، پیشنهاد میکنم. کلا یه مفهوم جدیدی رو نشون داد.
اول فیلم یجوری جلو میره که انگار ویکتور آدم خوبه داتان بوده و پدرش یه موجود بی احساس. نیمه دوم داستان کاملا برعکس میشه و یجوری که انگار ویکتور حتی بد تر از پدرش بوده.
ویکتور یه عقده ای بود که نخواست بفهمه مرگ چیزیه که زندگی رو ارزشمند میکنه و بعد جاودانگای برای انسان، درد و رنج لاینتهی نسیب میشه.
هیولایی که خلق کرده بود هم دلش میخواست زندگی کنه، دلش یه همدم میخواست و ویکتور متوجه نشد و دید اینجوری هی لوپ زایش هیولا هیولا بوجود میاد و زندگی بشر بفنا میره (البته مگه اصلا امکان بچه دار شدن این ها ممکن بود؟ فوش یه ارگانی رو حذف میکردی خب بچه دار نمیشدن ! یا مثلا ناموصا دینامیت رو دستش گرفت تیکه تیکه نشد؟ تیکه تیکه بشه که دیگه جوارحش بال درنمیارن بیان باز بهم بچسبن که! یا مثلا زبون باز نکرد وقتی پیرمرد تو آغوشش مرده بود و خانوادش اومدن بگه لعنتیا جسد گرگ رو زمینه ببین من نکشتمش!)
در کل از یسری نکات منطقی داستان بگذریم ، واقعا فیلم زیبایی بود .
ویکتور هیولای واقعی این داستان بود. کسی که حتی یک ذره هم درک نکرد اطرافیانش رو و همرو بفنا داد ( حتی پدرش هم اون هیولایی نبود که در نظرش بود (اون قسمت که مرده به زن حاملش غذای مقوی میده و میگه این خوبه و فلان و ... ، ولی ویکتور از بچگی عقده ای شد).
رفتن به نظر
