دوستان چرا بعضی از شخصیت های اصلی اینجوریند و کارهاشون با عقل جور در نمیاد یا شاید من نفهمیدم سریال رو, مثلا الیسنت
اینکه بعد حرف پدرش در مورد رنیرا که وقتی ملکه بشه بچه هات رو میکشه و بعد الیسنت بجه هاش رو با تخم نفرت از رنیرا بزرگ میکنه و حتی وقتی ایموند یه چشمش کور میشه خودش چاقو بر میداره خودش چشم بچه رنیرا رو از حدقه در بیاره این شخصیت یهویی تلپورت میکنه پیش رنیرا که به بچهای خودش خیانت کنه و اونا رو بسپاره دست کسی که دستور کشتن نوه اش رو که یه طفل بوده و سرشو از تنش جدا می کنند میاد همکاری می کنه علیه پسراش و اصلا چرا رنیرا حرف الیسنت رو باید باور کنه و بعد رنیرا بدون اینکه تهدیدی چیزی بکنه که اگه نری سر ایموند رو نیاری مثلا هلنا و بچه ی توی شکمش و نوه ات رو می کشم اگه اینکار نکنی
اصلا فقط گفت اگه اینکار رو بکنی ازادید و الیسنت گفت باشه عشقم حتما و رفت به ایموند سم داد
یکی اینو بهم توضیح بده تا من بفهمم که نفهمیدم سریال رو درست و برم دوباره ببینمش
رفتن به نظر