تو چند بخش میشد مفاهیم مختلفی برداشت کرد:
واقعیت و حقیقت اون چیزی نیست که ما تصور میکنیم، در ذهنمون یک موجودیتی به هر چیز میدیم و بزرگش میکنیم، تا حدی که مثل اون دزد دریایی آنقدر بزرگ و ترسناک میشه که تمام زندگی و فکر فرد رو پوشش میده و توش غرق میشه تا حدی که خودش دروغ بزرگ خودش رو باور میکنه، و همین باورهای غلط هستن که فکر و زندگیمون رو میسازن و میتونن نابودش کنند
دو جا گفته شد آدمها تو یک چرخه میوفتن و نمیتونن ازش خارج بشن چون بهش عادت میکنن، ( مثل نقش اصلی که اون چرخه نابودش کرد چون نتونستم ازش بگذره )( و مثل دکتر که وقتی چرخه و وابستگی هایش رو کنار گذاشت(تکه سیمان رد دست دختر) تو یه چرخه دیگه افتاد)
حقایق زندگی به قدری پیچیده است که هر چی کنکاش کنی بیشتر غرق میشی و انتها رو نمیتونی درک کنی، این هم قابل برداشت بود از بخشهای مختلف فیلم