یا خدا اینم آوردین ؟ ایول.
این انیمه رو شاید هر کسی خوشش نیاد چون سبک خاص و نسبتا کم تر دیده شده ای داره.
داستان در اصل یک تراژدی سیاهه، و شخصیت اصلی داستان شخصیت "منفی" داستانه.
داستان ما مثل بقیه انیمه ها نیست که نکته اصلیش جنگ و اکشن باشه، بلکه بیشتر شبیه زندگی نامه است، و ما در اون انتخاب ها، واقعه های روزمره شخصیت اصلی و تأثیری که اونا در زندگی بقیه دارند رو میبینیم.
اگر بخوام یک سری اطلاعات خارج از انیمه از کتاب بدم، یک شخص بی احساسه، که از یک دنیای distopia مانند در آینده زمین آمده، جایی که شرکت ها حکم فرمان زمین شدن، هوا به شدت آلودست و مردم مجبورند به سختی زندگی کنن، جوری که شخصیت اصلی ما، جز ساعاتی که در حال بازی بوده، سر کار بوده، و توی خیابونا به دیدن جنازه بچه های یتیم و مردم فقیر عادت کرده. حالا این شخص، که تنها خانواده ای که براش باقی مونده بوده(مادرش در حال درست کردن غذای مورد علاقش تو روز تولدش، از خستگی کار کردن مرده وقتی بچه تر بوده) دوستای آنلاینش توی بازی بودن، و تنها چیزی تو زندگیش که براش اهمیت داشته این بازی و چیزایی که توی بازی با هم ساختن بوده. حالا روز اخر که میخواستن سرور هارو خاموش کنن، به جای قطع شدن سرور، با guild و کل زمین گروهشون به صورت کاراکتر قدرتمند level اخرش که یه جادوگر wildcard/necromancer بوده به یه دنیای دیگه احضار میشه و میبینه که NPC هایی که رققاش ساختن زنده شدن و اینکه احساساتش از قبل هم کمتر شدن، چون کاراکترش یه undea شیطانی هست و نباید زیاد تحت تاثیر احساسات باشه. حالا هم خوب و بدی کاراکترش هم نژادش روی ذهنش تاثیر داره و خودشم، چون تنها چیزی که براش مهمه دوستاش و چیزایی هستن که با اونا ساخته، از جمله NPC ها، سعی میکنه جوری رفتار کنه که انتظار اونا رو بر آورده کنه و توی یک دنیای عجیب جدید، از اونا محافظت کنه، و اگر امکانش هست، یک روز دوستاش رو، که شاید اونا هم به اینجا ارسال شده باشنو پیدا کنه.
این اصل داستانه، و بر اساس نویسنده داستان، بزرگ ترین تراژدی این داستان ، اینه که شخصیت اصلی سعی میکنه جوری رفتار کنه که NPC ها ازش انتظار دارن و اونارو از خودش راضی نگه داره، و فکر میکنه خودش رهبر خوبی نیست، ولی در واقع، داره با رفتار دروغش فقط زندگی خودشو دیگرانو تلخ تر میکنه، چون NPC ها هر جوری که رفتار میکرد بهش وفادار خواهند بود و در واقع ازش هیچ انتظار کاری ندارن، درسته که تصویر بزرگی ازش دارن، ولی اگر باهاشون صادق میبود اونا بازم وفادار میبودن. مشکل اینه که شخصیت اصلی داستان اینقدر روی اونها و guild دوستاش تعصب داره، که فکر نمیکه شادی ای به جز اینا براش ممکنه، و داره با رفتارش برای خودش یک زندان می سازه و شانس های خودش برای شادی رو از بین میبره.
پیشنهاد میکنم کتاب vampire princess رو که یک داستان موازی در این سری هست رو بخونید، که راجع به اینه که «اگه شخصیت اصلی بدون کل guild زودتر به این دنیا تنهایی میامد چی؟» و جزو تنها حالاتیه که ما اونا شاد میبینیم که دوباره دوست پیدا میکنه و یک guild ماجراجویی جدید توی این دنیا تشکیل میده.
رفتن به نظر